به نام خداوند آفریننده همه سرزمینها
چه کشش و جذبه ای دارد وقتی به سویش می روی حتی در خیال و ذهن
چه گرمایی دارد وقتی هیزم خشک خاطراتش را در آتش یادآوری می ریزی
چه خوشمزه است وقتی آلوچه درختان سرسبزش را در دهانت می گذاری
چه رویایی است وقتی نسیمش را از دور استشمام می کنی
و چه آرام و ساکت است وقتی با احتیاط گام بر خاک پاکش می گذاری
و چه محرم رازی است وقتی در سپیده دمش به صدای نجوای نسیمش گوش می دهی
و چه مهمان پذیر است با وجود این همه غفلت و فراموشی
و چه زود کمکت می کند که فراموش کنی زمانی از او دور بوده ای
و به سرعت تو را از آن خود خود می کند و بر تخت گرم و نرم وابستگی آرام می خواباند
و وای بر زمان که چه خصمانه تاب تحمل دیدن این لحظات را ندارد و چون توفانی طومار این رویا را جمع می کند
زنگهای زمان به صدا در می آید که وقت رفتن است . . .
چه سخت و سنگین است گام برداشتن در آن صبح بارانی بر روی خاکی که ذراتش طلب ماندن دارند و ذرات وجودت بیشتر . .
چقدر دشوار است که بدون برگشتن و نگاه کردن به ظلوع آفتاب اون روز و ندیدن غروبش رفتن
خدایا چشم بستم گذشتم دور شدم و رسیدم به جایی که باید از خیلی دور به زادگاهم نگاه کنم در حالی که صدایش را با سنگینی و دلگیری از تلفن می شنوم
می شنوم که وقتی مثل همیشه احوالش را می پرسی فقط به شتاب دعای خیر می کند و بغض فروخفته خود را می خورد
می شنوم وقتی احوال لحظه ها را می پرسم می گوید که خیلی کند می گذرند
می شنوم وقتی می گوید هوای نبودنتان سنگین است غیر قابل تنفس
می شنوم و می فهمم که برای همیشه دل و حس و حال و بودنم آنجا جا مانده و می ماند
خدایا هیج کس را از زادگاه و پدر و مادر مهربانش دور نکن تا در هوای این سرزمین به آرامش برسند.

