تبليغاتX
مغیسه

به نام خداوند آفریننده همه سرزمینها

چه کشش و جذبه ای دارد وقتی به سویش می روی حتی در خیال و ذهن

چه گرمایی دارد وقتی هیزم خشک خاطراتش را در آتش یادآوری می ریزی

چه خوشمزه است وقتی آلوچه درختان سرسبزش را در دهانت می گذاری

چه رویایی است وقتی نسیمش را از دور استشمام می کنی

و چه آرام و ساکت است وقتی با احتیاط گام بر خاک پاکش می گذاری

و چه محرم رازی است وقتی در سپیده دمش به صدای نجوای نسیمش گوش می دهی

و چه مهمان پذیر است با وجود این همه غفلت و فراموشی

و چه زود کمکت می کند که فراموش کنی زمانی از او دور بوده ای

و به سرعت تو را از آن خود خود می کند و بر تخت گرم و نرم وابستگی آرام می خواباند

و وای بر زمان که چه خصمانه تاب تحمل دیدن این لحظات را ندارد و چون توفانی طومار این رویا را جمع می کند

زنگهای زمان به صدا در می آید که وقت رفتن است . . .

چه سخت و سنگین است گام برداشتن در آن صبح بارانی بر روی خاکی که ذراتش طلب ماندن دارند و ذرات وجودت بیشتر . .

چقدر دشوار است که بدون برگشتن و نگاه کردن به ظلوع آفتاب اون روز و ندیدن غروبش رفتن

خدایا چشم بستم گذشتم دور شدم و رسیدم به جایی که باید از خیلی دور به زادگاهم نگاه کنم در حالی که صدایش را با سنگینی و دلگیری از تلفن می شنوم

می شنوم که وقتی مثل همیشه احوالش را می پرسی فقط به شتاب دعای خیر می کند و بغض فروخفته خود را می خورد

می شنوم وقتی احوال لحظه ها را می پرسم می گوید که خیلی کند می گذرند

می شنوم وقتی می گوید هوای نبودنتان سنگین است غیر قابل تنفس

می شنوم و می فهمم که برای همیشه دل و حس و حال و بودنم آنجا جا مانده و می ماند

خدایا هیج کس را از زادگاه و پدر و مادر مهربانش دور نکن تا در هوای این سرزمین به آرامش برسند.

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 20:0 |

به نام خداوند تغییر دهنده همه احوال

ای خداوند ذگرگون کننده همه قلبها و چشمها

ای خداوند اداره کننده همه شبها و روزها

ای تغییر دهنده زمانها و حالتها

حال و وجود و هستی ما را به بهترین حال در هستی تبدیل کن و تغییر بده

خدایا در این آغازین لحظات و روزهای سال نو و روزگار نو ما را در نو کردن نگاه دل و هستی خود یاری کن

خدایا در این شروع زودهنگام قیامت ما را بیدار تر کن تا قبل از رستاخیز بزرگ و پایانی خود را دریابیم

خدایا در این گرم شدن روزگار سرد ما را یاری ده تا بتوانیم دل و جانمان را به گرمای بودنت گرمتر کنیم

خدایا در این سرای بی کسی و در این خلوت بهار همدم همیشگی ما باش

خدایا در این لرزش تن در سایه سار ابرهای گذرای بهار امید بودنت را در دلمان روشن تر کن

خدایا ما را به روزگاری که هستیم آگاهتر کن بهتر ببینیم بشنویم و دریابیم

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در چهارشنبه دوم فروردین 1391 و ساعت 9:17 |

صبر عسل شيريني است در کوزه زمان

كوزه را مشكن

به سر انگشت توجه

ناخنكي بر عسل صبر بزن

مزه آن بر دل شيرينت بچشان

و ببين كه چه رويايي است شيريني صبر

من از آن صبر نديدم نچشيدم اما

از پدرم ديدم و شنيدم و مادرم كه سر مي كشيد كوزه صبر را

چه هراس انگيز بود براي من كودك

وقتي مادر كوزه را سر مي كشيد

و من به دو دست تمنا پاهايش را مي گرفتم

مي كشيدم

تا نكند بيافتد در تنور داغ و پر شعله زمانه

اما او

سر بر مي آورد با صورتي گلگون و سرخ

با لبخندي آبي

كه پسر ياد بگير

با كوزه صبر، سر در آتش مصائب روزگار بگذار

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 11:30 |

شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین:

با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی در همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 11:21 |

به نام خدای بزرگ

روزی که اولین قطره یا ذره از آبرو می ریزد یا بر باد می رود نقطه های خلاء در همه وجود انسان شکل می گیرند.

بعد از مدتی و با بزرگ شدن و به هم پیوستن این نقطه ها دیگر هیچ وزنی برای شخصیت و وجود آدمی نمی ماند.

مثل یک بادکنک در هوای نفس معلق می شود و به نازکی بادکنک آماده سوراخ شدن یا ترکیدن و نابود شدن هست.

گاهی اوقات کسی این بادکنک زیبا را می بیند و نخ آن را محکم می گیرد و می کشد و با این حس که می خواهد به این وجود از دست رفته کمک کند فشار بیشتری بر وجود نازک شده و بر باد رفته وارد می کند.

در لحظه ای که احساس می کند آن را به دست آورده و در آغوش می کشد به ناگاه  همه چیز را از دست می دهد.

انسانهای بی آبرو درست بسان این بادکنک نازک و بر باد رفته هستند و کمک به آنها مساوی با از بین رفتن همین وجود بادکنکی و ظاهری آنهاست.

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 و ساعت 13:11 |

سلام به خدایی که همه چیز به اراده و خواست اوست.

در این روزگار چنان انسان خود شیفته شده است که حتی شیفتگی دیگران عزیزش را نسبت به  خودش نمی بیند.

در این روزگار شرایطی گذشته و پیش می آید که انسانها منفعت طلب بی رحم شده اند.

در این روزگار انسانهایی حاصل شده اند که در فرهنگشان حضور خود و نابودی دیگران را می بینند.

در این روزگار تنها چیزی که توجیه همه کارها می شود منفعت است.

منفعت اقتضاء می کند که بی خودی لبخند بزنم.

منفعت اقتضاء می کند که بی خودی گریه کنم.

منفعت اقتضاء می کند سلامی بلند بالا تقدیم حضرت اجل نمایم.

منفعت اقتضاء می کند دولا سه لا شوم شاید دیده شوم.

منفعت اقتضاء می کند کاسه پر از دروغ سر بکشم.

منفعت اقتضاء می کند که در چاقو کشی غیبت سری میان سرها باشم.

منفعت اقتضاء می کند رحم با کمی تغییر بار سنگین بی رحمی را به دوش بکشد تا صاحب منقعت به مطامع خودش برسد.

خدایا در این آشفته بازار "منفعت اقتضاء می کند" جیبمان را خالی از هر طمعی کن تا این کالای ارزان را به بهای گران آبرو شرف و عزتمان نفروشیم.

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 17:54 |

سلام به خدای بزرگ و بی همتا

خدایا در هوای غبار گرفته امروز و در آسمان پر از ابر دنبال تصویری از خودم هستم.

خدایا به ابرها فرمان بارش بده تا این غبار غفلت از آسمان برود و بتوانم تصویر واضحی از درون خودم ببینم.

خدایا هر قطره ای از باران که فرو می افتد در اندازه خود رشته ای از غبار گناهان را بر زمین تفتیده می نشاند تا این غبارهای شسته شوند و دوباره گل آدمی زاد شوند.

خدایا در این مسیرهای باریک و نازک پاک شده از آلودگی کم کم نمایی از دل من پیدا می شود و نوشته های نگاشته بر آن.

آهسته آهسته که نما کامل می شود دلهره من از رسوا شدن در پیشگاه تو بیشتر می شود و بیشتر.

خدایا با وجود این دلهره ترس و نگرانی اما منتظرم تا آسمان به فرمان تو ببارد چون تو رازدار و پوشاننده همه بدیها و گناهان من هستی.

تو می دانی قبل از آنکه گفته شود. تو دیده ای قبل از آن که نمایان شود. تو آگاهی به همه امور در همه زمان و مکان.

پس این نمایان شدن برای چشمان غبار گرفته من است که آسمان صاف و آبی را نمی بینم.

این دیده غبار گرفته من است که همه دنیا را مات و مبهم می بیند.

خدایا باران دلم را بر چشمان جاری ساز تا این غبار غفلت از چشمان برداشته شود و بتواند همه هستی و وجود تو را و آسمان زیبای دل را روشن و واضح ببینم.

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 11:12 |


اگر پنجره دل رو به رحمت الهي باز شود

 > اول نور خدا ديده مي شود بعد صداي زيباي بيا به سويم شنيده مي شود و نسيم حضورش با تك تك سلولهاي وجود حس مي شود

> وه كه عجب نور و نوا و نسيمي!

> حيف نيست كلبه تاريك و سرد دل را با وجود پنجره هاي بزرگ رحمت و بخشش و توبه از اين نعمتها محروم كرد؟!

> حيف نيست هر لحظه مان كه مي تواند صبح و شروعي تازه بر بندگي باشد اين گونه قفل بر دلمان بزنيم و از خير بخشايش و رحمت الهي بگذريم؟

> حيف نيست همنشين سردي و تاريكي شويم در حالي كه نور و گرماي حضور حق مدام بر پنجره دل مي زند؟

> حيف نيست بر رنگ مطلق سياهي چشم بدوزيم در حالي كه رنگين كمان مهر الهي از پشت پنجره دل پيداست.
 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 21:51 |

 

* خاطره ها زنده هستند نفس مي كشند در فضاي زندگي رشد مي كنند و بزرگ مي شوند و انسان به اين درختان تنومند تكيه مي زند و در سايه سارشان شربت شيرين لبخند را مي نوشد. *

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 21:29 |
اگر خدا نخواهد برگی از درخت جدا نمی شود
> اگر خدا نخواهد سنگ طلا نمی شود
> اگر خدا نخواهد قطره مروارید نمی شود
> اگر خدا نخواهد گیاه نفت نمی شود
> اگر خدا نخواهد غوره ترش شیرین نمی شود
> اگر خدا نخواهد هیچ تلخی شیرین نمی شود و هیچ شیرینی تلخ
> اگر خدا نخواهد هیچ همه چی نمی شود و همه چیز پوچ می شود
>  ای هستی بخش بزرگ به ما هستی واقعی عطا کن
+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 7:57 |


Powered By
BLOGFA.COM