سفر واژه ای آشنا برای همه

و نا آشنا برای نرفتگان به سفر

برای همیشه به سفر خواهم رفت

از درون به برون  

از نداشته ها به داشته ها

از هیچ به همه چیز

برای همیشه

همه جا

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 و ساعت 9:37 |
 

گاهی چنان در گرما کلافه می شوم

گاهی چنان در پیچ و خم گرد و غبار کلافه می شوم

گاهی چنان در گامی مردد می شوم

گاهی چنان سست می شوم

گاهی چنان عصبانی می شوم

گاهی چنان دردم می گیرد

که تنها چیزی که به زبانم جاری می شود

کمک، کمک، کمک ای روزگار

ای روزگار بی من، جدا شده از من

ای روزگار جلو رفته، عقب مانده ام من

ای روزگار پر گرد و غبار، تند و پرگاز در جاده خاکی من می روی

ای روزگار داغ از . . . ، کمک، کمک، کمک

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در دوشنبه ششم مرداد 1393 و ساعت 21:17 |
 

برای بودن و داشتن تلاش می کنم

شاید ماندگار شوم

شاید فیروزه ای شوم

شاید و شاید . . .

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در شنبه بیست و هشتم تیر 1393 و ساعت 17:41 |
 

 

پدر رفت وقتی اشتیاق دیدنش را در بهار تجربه می کردم

وقتی بعد از سالها نه در گرمای تابستان و نه در شلوغی نوروز، به دیدارش می رفتم

وقتی که او دعوتم می کرد به شیرینی دانه های سفید

وقتی که در کوتاه مدت واقعی دلم برایش تنگ شده بود

وقتی که به یک قدمی اش رسیده بودم

وقتی بودنش را احساس می کردم

وقتی منتظر دیدن نگاه و لمس دستان محکم و با اراده اش می شدم

وقتی صدای تماس چوب و آهن را در دستانش نزدکیتر می شنیدم

به ناگاه، آذرخشی از آسمان عمر به پایین آمد . . .

تا او را آرام آرام به آسمان ها برد

فقط فرصتی کوتاه داد تا رفتنش را به نظاره بنشینم

در حالی که نه من قدرت نگهداشتنش را داشتم نه خود او . . .

در خلاء زمانی رفتنش بارها و بارها صدایش کردم، صدایش کردند اما

گویا لحظه به لحظه دورتر می شد و جاذبه زمین بر دستان و پاها و وجودش بی اثر

دیگر زمینی نبود، برای دل خوشی ما نفسی می آمد که فقط دل خوشی خداحافظی بود

و دیگر هیچ

قلبی که دیگر برای ما نمی زد فقط آرام آرام آهنگ رفتن را کوک می کرد و میخواند و می رفت

با صدایی مبهم در تاریکی شبی که دیگر روز نشد

در همه این برزخ رفتن، اخم نکرد، گریه نکرد، آرام و مردانه و محکم سرنوشت را زمزمه کرد

پدر رفت تا به همدم همه سال های عمرش بیش از این انتظار ندهد

به او حق می دهیم که آن چنان بی تاب بود

زندگی و سرنوشت برای پدر بسته شد تا دفترش در کنار دفتر مادر به کتابخانه دل سپرده شود

اما من چه کنم با لحظه هایی که برای دقایقی در هفته برایشان درد دل می کردم

برای آخر هفته هایی با صداهایشان

با احوال پرسی ها

با نصیحتها

با دعا های عاشقانه مخلصانه شان

حال من مانده ام با خلاء دل خوشی ساده آخر هفته

آنقدر ساده که باورم نمی شود، نمی توانم، از پس این گذار برآیم

مادر و پدر 

پدر و مادر

پدر

مادر

 

 

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه نهم خرداد 1393 و ساعت 9:3 |

چیزی به خاطرم نمی آید

از چی و از کی بنویسم

دیگر کسی برایم نمانده است

همه را به خاطر خودم از دست دادم

حتی خاطرات و یادشان را

دیگر احساس و انگیزه ای برایم نمانده است

فقط می گذرد

هر جور که دلش می خواهد

در باقی مانده عمر

مهربان خواهم بود

خوب، خوب و خوب

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه پانزدهم فروردین 1393 و ساعت 10:47 |


و سالی در پیش است

بخواهی یا نخواهی نفس زمان متوقف نمی شود چون زنده است

نفست را آزاد کن 

بگذار این لحظات آخر آسان بگذرد

درست مثل نفس کشیدن همیشگی

که هیچ وقت بهش فکر نمی کنی و بی زحمت و منت میگذرد


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در سه شنبه بیستم اسفند 1392 و ساعت 19:0 |

برای دل و بی دریغ، مهربانی

برای راضی بودن و زنده بودن، مهربانی

برای پختن عقل، مهربانی

برای تولید انرژی، مهربانی

بی دریغ، بی منت، مهربانی

قاعده را بشکن، سربلند، مهربانی

لبخند و لبخند و لبخند، مهربانی

بی آسیب، بی ترس، در فاصله ای مطمئن، مهربانی

شاید برای همیشه نباشی، شاید همین لحظه بعد نباشی، پس مهربانی

مهربانی زاینده و آفریننده است

همه خوبیها، همه پاکی ها، همه راستی ها و درستی ها

حتی در زمین خشک و بی رمق ناامیدی

می رویند و آفریده می شوند با مهربانی


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در دوشنبه پنجم اسفند 1392 و ساعت 23:39 |
 

نفس بالا نمی آد از هوای آلوده

هوای آلوده از

همه چیز آلوده

همه چی خطرناک شده

هوایی برای نفس کشیدن هست که آلوده از همه چیز آلوده هست

حتی بخواهی سالم باشی مجبوری هوای آلوده تنفس کنی

پس خوبی، صداقت و هزاران هزار ذرات سالم هوای زندگی کجا هستند؟

از این همه آلودگی دارم خفه می شم شاید هم شده ام و همه این یافته ها از جایی دیگر است.

 

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه هجدهم بهمن 1392 و ساعت 21:5 |

برای جا ماندن از سفر زندگی نباید بهانه آورد

برای خواب ماندن در صبح زندگی دلیلی وجود ندارد

برای اینکه راه را ادامه ندهی دلیلی وجود ندارد

باید سکون و سکوت را شکست

باید با کاروان زندگی همراهی کرد

سبک بال و بدون دلبستگی ها

باید پرواز کرد از روزمرگی

تجربیات دیروز و امروز بس است

باید دنیا را دید

دید دیگران برای چه و چگونه زندگی می کنند

و چرا هر روزشان پربارتر، زیباتر و سرشار از زندگی است.

دیگر بس است تحمل دیگران غریبه از خوبی ها

دیگر بس است کنار آمدن با نخراشیده های پرمدعا و طلبکار

دیگر بس است لبخند زدن به اخموها

دیگر بس است دست بر قلبت بگذاری و صمیمانه ترین احترامهایت را قربانی نفاق دیگران کنی

دیگر بس است در میان رعد و برق احمقانه دیگران خیس شرمساری و شکست غرورت شوی

برخیز که دارد دیر می شود

برخیز . . . 


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در پنجشنبه سوم بهمن 1392 و ساعت 17:30 |

عمر انسان خیلی زود میگذره

خیلی زود صفحه صاف دل خط خطی میشه

و خیلی زود برف سفیدی یکی یکی همه وجودشو مثل دندوناش سفید میکنه

اون روز که برف میومد و خیلی زود همه دنیای رنگارنگ رو سفید کرد، لحظه ای باورم شد که برف زندگی منم شروع به باریدن کرده

سایه های سفیدی که بر موهای سر و صورت میشینه دیگه با هیچ آفتاب پرامیدی آب نمیشه

برف آروم و بی صدا بر ذره ذره هستی میشینه بدون اینکه باری بر دوش ذره ای بگذاره

برف سفید عمر هم آروم و بی صدا نشسته و میشینه

اما سردیش خیلی نافذ هست و درون دل رو منجمد میکنه خاطرات منجمد میشن

همه چی کم کم پشت ویترین یخی شفاف میشینه، مثل قاب عکسها

فقط خاطره ای میمونه از لحظه لحظه عمر گذشته


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه سیزدهم دی 1392 و ساعت 19:13 |


Powered By
BLOGFA.COM