X
تبلیغات
مغیسه

چیزی به خاطرم نمی آید

از چی و از کی بنویسم

دیگر کسی برایم نمانده است

همه را به خاطر خودم از دست دادم

حتی خاطرات و یادشان را

دیگر احساس و انگیزه ای برایم نمانده است

فقط می گذرد

هر جور که دلش می خواهد

در باقی مانده عمر

مهربان خواهم بود

خوب، خوب و خوب

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه پانزدهم فروردین 1393 و ساعت 10:47 |


و سالی در پیش است

بخواهی یا نخواهی نفس زمان متوقف نمی شود چون زنده است

نفست را آزاد کن 

بگذار این لحظات آخر آسان بگذرد

درست مثل نفس کشیدن همیشگی

که هیچ وقت بهش فکر نمی کنی و بی زحمت و منت میگذرد


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در سه شنبه بیستم اسفند 1392 و ساعت 19:0 |

برای دل و بی دریغ، مهربانی

برای راضی بودن و زنده بودن، مهربانی

برای پختن عقل، مهربانی

برای تولید انرژی، مهربانی

بی دریغ، بی منت، مهربانی

قاعده را بشکن، سربلند، مهربانی

لبخند و لبخند و لبخند، مهربانی

بی آسیب، بی ترس، در فاصله ای مطمئن، مهربانی

شاید برای همیشه نباشی، شاید همین لحظه بعد نباشی، پس مهربانی

مهربانی زاینده و آفریننده است

همه خوبیها، همه پاکی ها، همه راستی ها و درستی ها

حتی در زمین خشک و بی رمق ناامیدی

می رویند و آفریده می شوند با مهربانی


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در دوشنبه پنجم اسفند 1392 و ساعت 23:39 |
 

نفس بالا نمی آد از هوای آلوده

هوای آلوده از

همه چیز آلوده

همه چی خطرناک شده

هوایی برای نفس کشیدن هست که آلوده از همه چیز آلوده هست

حتی بخواهی سالم باشی مجبوری هوای آلوده تنفس کنی

پس خوبی، صداقت و هزاران هزار ذرات سالم هوای زندگی کجا هستند؟

از این همه آلودگی دارم خفه می شم شاید هم شده ام و همه این یافته ها از جایی دیگر است.

 

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه هجدهم بهمن 1392 و ساعت 21:5 |

برای جا ماندن از سفر زندگی نباید بهانه آورد

برای خواب ماندن در صبح زندگی دلیلی وجود ندارد

برای اینکه راه را ادامه ندهی دلیلی وجود ندارد

باید سکون و سکوت را شکست

باید با کاروان زندگی همراهی کرد

سبک بال و بدون دلبستگی ها

باید پرواز کرد از روزمرگی

تجربیات دیروز و امروز بس است

باید دنیا را دید

دید دیگران برای چه و چگونه زندگی می کنند

و چرا هر روزشان پربارتر، زیباتر و سرشار از زندگی است.

دیگر بس است تحمل دیگران غریبه از خوبی ها

دیگر بس است کنار آمدن با نخراشیده های پرمدعا و طلبکار

دیگر بس است لبخند زدن به اخموها

دیگر بس است دست بر قلبت بگذاری و صمیمانه ترین احترامهایت را قربانی نفاق دیگران کنی

دیگر بس است در میان رعد و برق احمقانه دیگران خیس شرمساری و شکست غرورت شوی

برخیز که دارد دیر می شود

برخیز . . . 


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در پنجشنبه سوم بهمن 1392 و ساعت 17:30 |

عمر انسان خیلی زود میگذره

خیلی زود صفحه صاف دل خط خطی میشه

و خیلی زود برف سفیدی یکی یکی همه وجودشو مثل دندوناش سفید میکنه

اون روز که برف میومد و خیلی زود همه دنیای رنگارنگ رو سفید کرد، لحظه ای باورم شد که برف زندگی منم شروع به باریدن کرده

سایه های سفیدی که بر موهای سر و صورت میشینه دیگه با هیچ آفتاب پرامیدی آب نمیشه

برف آروم و بی صدا بر ذره ذره هستی میشینه بدون اینکه باری بر دوش ذره ای بگذاره

برف سفید عمر هم آروم و بی صدا نشسته و میشینه

اما سردیش خیلی نافذ هست و درون دل رو منجمد میکنه خاطرات منجمد میشن

همه چی کم کم پشت ویترین یخی شفاف میشینه، مثل قاب عکسها

فقط خاطره ای میمونه از لحظه لحظه عمر گذشته


+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه سیزدهم دی 1392 و ساعت 19:13 |

رهایی

برای عبور از همه محدودیتها

برای قدم زدن آزادانه در هوای دل

برای سبک شدن

برای شکستن دلتنگی

برای داشتن خودم

برای سیر گریه کردن

برای بی دغدغه زندگی کردن

برای آرامش

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه بیست و نهم آذر 1392 و ساعت 9:24 |
خداوندا
تو میدانی
که انسان بودن و ماندن
چه دشوار است
چه زجری می کشد آنکس
که انسان است
و از عشق سرشار و از احساس
لبریز است
+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه بیست و نهم آذر 1392 و ساعت 8:23 |

امان از حرف

که وقتی از دهان بیرون می آید و دیگر اراده ای بر آن نیست

که بی فکر در دهان گذاشته می شود

که پشت مردم زده می شود

که آتش جنگی را بر پا می کند

که فتنه ای را شعله ور می سازد

که جمعی را به بی راهه می کشد

که فردی را در چاه نادانی دیگران می اندازد

که آبرویی را می برد

که دلها را نگران می کند، دل های بی گناه

که گناه می آفریند برای پاکدامنان

امان از انسان که اراده اش را می بازد در پی حرف دیگران

امان از انسان که منفعل می شود در پی داد و قال دیگران

صبور و آرام باش

فکر کن

آماده باش در برابر بیهوده گویان

لبخند بزن و برای هدایت شان دعا کن

شاید به راه آیند

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در جمعه بیست و دوم آذر 1392 و ساعت 18:34 |
 

در روزگاری که قرار گذاشتن با خودت هم اعتباری ندارد

من مدتهاست با ابرهایی که قرار هست بیایند وعده گذاشته ام

وعده دیدار در باران

وعده شنیدن صدایشان در صبحی که ناگهان در کوران خواب رویاهایت تعبیر می شود

وعده پایان انتظار

نمی دانم شاید توقع بیجایی است وقتی خودم به قرارهای خودم وفا ندارم و به موقع نیستم

شاید کسی از اینجا خبر به ابرها برده است که من این گونه هستم

شاید ابرها در فضای دل خشک و بی باران من هزاران بار آمده اند و رفته اند و هیچ امید وفایی ندیده اند

در حالی که من چشم به آسمان خالی پاییز بسته ام

شاید ابرها با صدای دل محرم تر هستند تا شنوای صدای بلند من.

هر چه هست

و هر آنچه مانده است

انتظار است و انتظار

و من آرام در پوستین تنهایی خود ابری می شوم

همانند هزاران شب گذشته

ابری و پر از رعد و برق

و ناگاه باریدن شدید و رها

سیلابی و دلتنگ از خودم

از مادرم

از پدرم

از گذشته زیبا و ساده ام

از همه دل خوشی های رنگارنگ کودکی

از قمقمه آبی رنگ سرشار از مهر

دلتنگ چشمهای تشکر آمیز بزغاله ها و بره ها

دلتنگ فریادهای بلند در صحرا

دلتنگ بخار شدن همه رطوبت مغزم در آتش کویر

دلتنگ ترکهای پشت دست و پاشنه پا در پاییز و زمستان

دلتنگ کلوچه های دست پخت مادرم

دلتنگ ذره ذره دل خوشی های رنگارنگ بدون خرج

ببار ای باران ببار

از چشمه چشم و از صخره بی احساس

از دستها و کلام یخ زده

از نگاهی که دیگر هیچ حرارتی ندارد

سرد سرد سرد شده ام

دارم می میرم از هیچ

 

+ نوشته شده توسط Asghar moghiseh در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392 و ساعت 21:49 |


Powered By
BLOGFA.COM